No Entry: Second World
صدای یه زن، خیلی آروم و مهربون توی گوشش پیچید: «نترس، اینجا ،مثل جایی که هستی او نیست!»
آرمین یهو از جا پرید! کل بدنش از استرس خیس عرق بود، انگار تازه از استخر اومده بود بیرون. نفسنفس میزد و صدای قلبش و میشنید.با صدایی که از ترس میلرزید، زیر لب گفت: «این... این دیگه چی بود؟!»
آروم از تخت بهم ریختهاش که انگار یه گردباد از روش رد شده بود، بلند شد. سردرگم رفت سمت دستشویی. آب سردی به صورتش زد تا شاید یه کم هوشیارتر بشه. درحالی که هنوز نفسنفس میزد ، توی آینه به خودش نگاه کرد. «لعنتی! دوباره همون خواب!» چندمین باره که این خواب رو میدید؟ صدای اون زن، خیلی نرم و لطیف بود، ولی یه حس وحشتناکی داشت که تا مغز استخونش رو میلرزوند. «اصلاً این خواب یعنی چی میتونه باشه؟ تعبیرش خوبه یا بد؟»
چشمش افتاد به ساعت دیواری. ۶:۵۰ دقیقه صبح. وقت تلف کردن نداشت. سریع لباس فرم مدرسهاش رو پوشید، یه شونه کشید به موهاش که انگار هیچوقت مرتب نمیشدن، دندونهاش رو هم مسواک زد و شالاپ از خونه زد بیرون.
همین که آفتاب رو دید، یه نفس عمیق کشید. انگار یه کم از اون حس ترسش کم شد. شروع کرد به راه رفتن سمت مدرسه. آرمین ۱۶ سالش بود و قدش هم حدوداً ۱۶۸ سانتیمتر. البته خودش هنوز امید داشت که یه کم دیگه هم قدش بلند بشه! نمرههاش که افتضاح بود و زندگیش هم به قول خودش «یه آشغالدونی بیمعنی» بود. راستش رو بخواید، اونقدر بیخیال و بیمسئولیت بود که خانوادهاش رسماً «بایبای» کرده بودن و انداخته بودنش بیرون.
*
بلاخره رسید دم مدرسه. یه لبخند کج و کوله زد که بیشتر شبیه پوزخند بود و زیر لب غر زد: «خب، یه روز ریدمان دیگه شروع شد! ...آخه من باید تمام عمرم رو توی این مدرسه ی کیری
تلف کنم؟!»
کپی ممنوع
نویسنده:NomO chan (مالک)